من او
شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶ • 22:18
می نشینند کنارشان و قصه ی دلشان را برایش روایت می کنند
من هم روزی چنین کسی را داشتم کما بیش
ولی او هم رفت مثل خیلی های دیگر باید می رفت
و اخرش فعل رفتن برایش صرف میشد
او که رفت من هم منه دیگری شدم اوایل سخت بود
هنوز هم سخت است ولی دیگر کسی را پیدا نکردم برای جای او بودن
پس خودم شدم همدم خودم از این که بگذریم
نمی دانم قیافه ام تغییر کرده بود یا چطور بود که هر کسی گذرش به ما میرسید
تاریخچه دردو غم هایش را برایمان روایت می کرد و ما فقط گوش میدادیم
خوب یاد گرفته بودم از
آن کس که رفته بود چگونه کسی را ارام کنم نمی دانم این خوب است یا نه
او با رفتنش اگر چه بخشی از من را از من گرفت ولی بخشی از خودش را برایم
به جا گذاشت و اکنون من یک منه نصفه نمیه با او هستم که هر کس گذرش
به ما می خورد بدبختی هایش را برسرمان اوار می کند....
.
.
.
.
نمی دونم چه چرت و پرتی نوشتم نمی دونم واقعا چطوری باید این حالو
بنویسم با کلمات نمی دونم
سرگردان •
برچسب:
نویسنده: کامران صفری