غذا می خورم شوخی می کنم منتظرم بیای
یهو چشمم به قاب عکس گوشه دیوار می افتع
تا میام قربون صدقت برم چشم می افته به ربان سیاه بغلش
خنده رو لبام خشک میشه غذا تو گلوم گیر می کنه
پاهام دیگه فرمان نمیدن و در اخر یهو می بینم صورتم خیسه
و مدتیه به یه ربان سیاه چشم دوختم و باز این داستان ادامه
پیدا می کنه این یکیو اصلاااااااا نمی تونم قبول کنم
کلا باورم ته کشیده اشکام خشک شده نمی فهمم چی به چیه
عین کسیم که فقط جلو میره و حسی نداره ته کشیدم
اصلا نخوام باور کنم به کسی ربطی داره؟؟؟؟؟
شده تا ابد منتظرت می مونم ولی باور نه نمی تونم می دونم اگه باور کنم
چیزی که ازم می مونه یه تیکه گوشته من طاقت داغ عزیزامو ندارم
گفته بودم خدا منو پیش مرگ همشون کن ولی نزا این روزارو ببینم نزااااا