خرید بک لینک
هر وقت سوار ماشین پدرجان می شوم و دوتایی جایی میرویم

صندلی جلو را تصاحب می کنم گویی سرزمینی دنج را از آن خود کرده ام

کمر بندم را می بندم و صندلیم را کمی عقب میبرم و پاهایم را آسوده خاطر بر بروی

داشبرد ماشین دراز می کنم و شیشه ماشین بالا می کشم و کلر را هم تنظیم می کنم

و ارام چشم هایم را می بندم و دل میسپارم به حرص خوردن های پدر جان و از ته دل

برای بودنش خدارا شکر می کنم و من می خندم و او نمیداند چه لذتی از همین حرص خوردن هایش

می برم از بودنش و صدایش که سرزنشم می کند و این صندلی کوچک برای من چه ارامشی دارد خدا میداند...

image نوشته شده توسط نَگی_ن در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶ |

برچسب: صندلی, نویسنده: کامران صفری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 7:09

صفحه بندی