صندلی جلو را تصاحب می کنم گویی سرزمینی دنج را از آن خود کرده ام
کمر بندم را می بندم و صندلیم را کمی عقب میبرم و پاهایم را آسوده خاطر بر بروی
داشبرد ماشین دراز می کنم و شیشه ماشین بالا می کشم و کلر را هم تنظیم می کنم
و ارام چشم هایم را می بندم و دل میسپارم به حرص خوردن های پدر جان و از ته دل
برای بودنش خدارا شکر می کنم و من می خندم و او نمیداند چه لذتی از همین حرص خوردن هایش
می برم از بودنش و صدایش که سرزنشم می کند و این صندلی کوچک برای من چه ارامشی دارد خدا میداند...
برچسب: صندلی,
نویسنده: کامران صفری