خرید بک لینک
چه حس عجیبست روبه روی ادمی بنشینی

که با زندگیش گذشته ات تصمیم هایت را به رخت می کشد و

از ان ور پشت سرت ادمی به تو زل زده است که اینده ات

ادامه مسیرت را نشانت میدهد

و تو وحشت زده در میان ان دو سرت را در دست گرفته ای

و مغزت بین گذشته و اینده قفل کرده است

در حال گیرکرده ای نمی دانی سمت و سویت کدام وریست

به چشمان ادم روبه رویت نگاه می کنی التماس در چشمانت موج میزند

می خواهی داد بزنی این راه که میروی را رفته ام سراب است دور بزن این حوالی چیزی دست گیرت نمی شود

اما خفه ای خفه تر از هر وقت

و می ترسی از نگاه کردن به چشمان ادمی که پشت سرت قرار دارد و سردی نگاهش

از همان پشت سر هم تورا منجمد می کند

و می خواهی که معرکه را ترک کنی و پا به فرار بگذاری اما انگار پاهایت را به زمین زنجیر کرده اند

انگار مجبوری که بمانی و اینبار هم اجبار تورا به دار می اویزد و باید با سکوت اورا بپذیری

برچسب: نویسنده: کامران صفری تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 19:37

صفحه بندی