
می خندم راه میرم پذیرایی می کنم غذا می خورم شوخی می کنم منتظرم بیاییهو چشمم به قاب عکس گوشه دیوار می افتع تا میام قربون صدقت برم چشم می افته به ربان سیاه بغلش خنده رو لبام خشک میشه غذا تو گلوم گیر می کنه پاهام دیگه فرمان نمیدن و در اخر یهو می بینم صورتم خیسه و مدتیه به یه ربان سیاه چشم دوختم و باز این داستان ادامه پیدا می کنه این یکیو اصلاااااااا نمی تونم قبول کنم کلا باورم ته کشیده اشکام خشک ...
ادامه مطلب