
هر وقت سوار ماشین پدرجان می شوم و دوتایی جایی میرویم صندلی جلو را تصاحب می کنم گویی سرزمینی دنج را از آن خود کرده امکمر بندم را می بندم و صندلیم را کمی عقب میبرم و پاهایم را آسوده خاطر بر بروی داشبرد ماشین دراز می کنم و شیشه ماشین بالا می کشم و کلر را هم تنظیم می کنم و ارام چشم هایم را می بندم و دل میسپارم به حرص خوردن های پدر جان و از ته دل برای بودنش خدارا شکر می کنم و من می خندم و او نمیدا...
ادامه مطلب