که همیشه نحسی هایت را برایم به یادگار میگذاری
همیشه غروب سه شنبه هایت مرا به جنون میرساند و وقتی که از راه میرسی
انگار سردی زمستان را همراه با کوله بار دلتنگی و درد بر روی شانه هایم سوار می کنی
اون گوشه از خاطرات خاک خورده لعنتی را آن گوشه از اشک های خشک شده در چشمانم را
و آن بغض سنگ شده بیخ گلویم را که سه سال است خفه شده است را به رخم میکشی
وقتی عمر سال به تو میرسد انگار مرا در جوانی پیر می کند راستش را بگو قرار است
چند نفر از عزیزانم را در غروب های سه شنبه ات هر چند سال از دست دهم تا ولم کنی تا دست از
ریشه جانم بکشی باید هر شهریور بر سر چند مزار به یاد مانده از تو قدم بگذارم تا دست بکشی
شهریور دیگر این روز ها نفس های اخرت را می کشی ولی نفس هایمان را بریدی زخم قبلی خوب نشده
تیر بعدی را در شاهرگمان فرو کردی شهریور برو زود تر برو که دیگر توان درد کشیدن در روزهایت را نداریم...
برچسب: شهریور,
نویسنده: کامران صفری